حكيم ابوالقاسم فردوسى

849

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بدين خواستن باش فريادرس * كه فريادرس باشدم دست رس نگر تا كه بينى بگرد جهان * كه او نيست از مرگ خسته روان چو نامه به مهر اندر آورد و بند * بفرمود تا بر ستور نوند ز بابل بروم آورند آگهى * كه تيره شد آن فرّ شاهنشهى [ مردن اسكندر به بابل ] چو آگاه شد لشكر از درد شاه * جهان گشت بر نامداران سياه بتخت بزرگى نهادند روى * جهان شد سراسر پر از گفت و گوى سكندر چو از لشكر آگاه شد * بدانست كش روز كوتاه شد بفرمود تا تخت بيرون برند * از ايوان شاهى بهامون برند ز بيمارى او غمى شد سپاه * كه بىرنگ ديدند رخسار شاه همه دشت يك سر خروشان شدند * چو بر آتش تيز جوشان شدند همى گفت هر كس كه بَد روزگار * كه از روميان كم شود شهريار فراز آمد آن گردش بخت شوم * كه ويران شود زين سپس مرز روم همه دشمنان كام دل يافتند * رسيدند جايى كه بشتافتند بما بركنون تلخ گردد جهان * خروشان شويم آشكار و نهان چنين گفت قيصر بآواى نرم * كه ترسنده باشيد با راى و شرم ز اندرز من سر بسر مگذريد * چو خواهيد كز جان و تن برخوريد پس از من شما را همينست كار * نه با من همى بد كند روزگار بگفت اين و جانش بر آمد ز تن * شد آن نامور شاه لشكر شكن ز لشكر سراسر بر آمد خروش * ز فرياد لشكر بدرّيد گوش همه خاك بر سر همى بيختند * ز مژگان همى خون دل ريختند زدند آتش اندر سراى نشست * هزار اسپ را دم بريدند پست نهاده بر اسپان نگونسار زين * تو گفتى همى برخروشد زمين ببردند صندوق زرّين بدشت * همى ناله از آسمان برگذشت سكوبا بشستش بروشن گلاب * پراگند بر تنش كافور ناب ز ديباى زربفت كردش كفن * خروشان بران شهريار انجمن تن نامور زير ديباى چين * نهادند تا پاى در انگبين سر تنگ تابوت كردند سخت * شد آن سايه‌گستر دلاور درخت نمانى همى در سراى سپنج * چه يازى بتخت و چه نازى بگنج چو تابوت زان دشت برداشتند * همه دست بر دست بگذاشتند دو آواز شد رومى و پارسى * سخنشان ز تابوت بد يك بسى هرانكس كه او پارسى بود گفت * كه او را جز ايدر نبايد نهفت چو ايدر بود خاك شاهنشهان * چه تازند تابوت گرد جهان چنين گفت رومى يكى رهنماى * كه ايدر نهفتن ورا نيست راى اگر بشنويد آنچ گويم درست * سكندر در آن خاك ريزد كه رست يكى پارسى نيز گفت اين سخن * كه گر چند گويى نيايد ببن نمايم شما را يكى مرغزار * ز شاهان و پيشينگان يادگار